
در درون ِ تنی که انباشته از حجم ِ چربی / باران نمیرود.
پس من گل می شوم.
گل شده بودم تا از دستهای تن ِ مقابلام دقت ِ باران را بکاهم/ اما هستی ِ محقر ِ زمان خودش را در لای صفحه بسط داد و شکست دست ِ مقابلام / وقتی که به معماری تنام مشغول بود و از گردناش کم کرد بوسهام را و از زخماش شکافت گلی .
گلی در رگبار / پس از رگبار ِ زمخت شدهی پوست، پس از ترس ِ رها شدن قطرهایی / پس از بی هویت بودن ِ تمام قطرههایی که تن من به غم یا غم ِ انتهای لذت در پوست ِ حریر تو میتکاند خودش را .
رها کردن سادهست، پاره شدن مویرگ ِ دماغ بر اثر فشار زیاد به تن ، جر خوردن تن یا ابر سادهست . شمایل ِ رنگ های مغموم ، رنگ های شاد تصنعی سادهست ، باران سادهست و گل ِ غمین سادهتر.
پس یک گل ِ غمینام من ، که به معماری گل مشغول ام .
به داغی بزرگ میسوزم / نیمام در ماه / حائل به خورشید میزند پارگیهاش را از پارگی این متن که رجعت میکنم به ساق های تو / به زیست ِ مختصر آب زجاجیهام با غم ِ حضور تو و از چشمهای گلبرگ هام خالی میشود و اندوه ِ بهار رفته اتاق را میگیرد.
این یک غم ِ طولانیست از خطی که به پایانی نمیرسد تا نقطهاش را در عنبیه های یک گل بگذارد / تا گل به مرگ ِ طبیعی بمیرد. این چیده شدن مدام است/ این پژمردنی تعمدیست در دستهایی قطع شده که به آب میرسد، که آب به لب میرسد و از گردن خودش را میکاهد تا خورشید مرتفع تر شود. این رگبرگهای لالهست به جای خونِ کودکی که از هویت ِ جلالهی من آوند میکشد.
این تن من است/ اشک من است / منی مقدس من است که می خوریدش ای بهارهای مدام ِ هرجایی.
این سوگ ِ زمستانیست که گرده نبود / موقر نشسته به دیدن ِ زخمهی نمکین ِ برف بر دل ِ نجواهای در آب که صدا میکند تصویری را در ادامه که از دست میکاهد خود را تا خورشید مرتفع تر، عمود بر رنگ بتابد و زجاجیهی مختصر ام را مثله کند در هواهای پر پر کردن ِ گل .
این سر دیوانهی من است که معماری میکنمش در هواهای سوختن ِ اقاقیا. رفتار ِ خصم ِ بهار است، تودهی در رحم ِ توست، که دلام را میشکاند .
دل سنگی ِ گل ِ سپید ام را / آگاهی تعمدیام را به پژمردن گل /این تلخی ِ طعم ِ لبیست که ابرهای عقیماش در محیط ِ اتاق / در بهار اندوهام / با تصویر در آینه خداحافظی می کنند و چیده میشوند.
حالا که در کنج ِ ندیدن ِ تصویر، در گوشهی چپ بالا، بابونهی ریخته از دستهای تو هنوز برگ دارد و تو از گردنات، جنون منقطعی را شکافتی، من آب را در آغوشام له خاهم کرد.
در دایرهی رنجام، این صورت ِ نیمه ریختهسوختهی مدون سپیدانسانی که رنگ خون و گه گرفته و می خندد و میگرید و سراسیمه به نقبی میزند از درون ِ چیدن ِ چیزی که دیگر نیست.
-
شروع ِ بدعت ِ گل.









