خاب ِ نیم‌ظهر عروسی/ میلاد زیر تار ِ مو.

-

از شمایل ِ لولیدن تن ها در بدن هایی که ما نیستیم عوق‌ام می گیرد. از کثافت ِ سگ‌واری که افق دنیا را در اشکال محقر  ِ عشق ِ سوراخ‌وار به دنبال جایی برای پر  ِ دیدن خودش می‌گردد انزجار دارم و هروزم با همچین حدقه‌هایی آغاز می‌شود.

با بوی منی و گه ِ کثیف و محقر و کوچک که از شمایل هیولاوارشان موقع بلع ِ غذای خام می دهد. از نالیدن، انگشت ِ در سوراخ هم کردن ِ به قصد ابراز جنسیت ِ تفاله شده، از بوی تند ِ تن ِ زباله وارشان عق ام می گیرد و به تقدیرشان که در قبر های سیار زندگی کردن و استشمام بوی شاش کف‌کرده‌ی خودشان است می خندم. به لیاقت ِ باری که مفهوم شرافت و انسان را در درون ِ خودش فاسد می‌کند می خندم. به موش‌وارگی ریخت‌هاشان، کثافت پس‌انداخته‌شان به شکل عشق، به رحم هایی که فضله به فاضلاب ِ اجتماع پس می‌اندازد و آن را تمدن می‌نامد نگاه می کنم و بالا می آورم بالای سر همان فاضلاب. فاضلابی که صورت ام را به من نمی نماید.

به چشم های بسیاری سفر می‌برم، به سبزهای لجنی متعفن از منظره‌ی فاسد شدن ِ انسان، به زیبایی های متلاشی شده‌ایی که تن‌ام را در آن ها گذاشتم، به بدن های مثله‌ام نگاه می کنم و سکوت می‌بردم. به نجوای خدا هنگامی که در درگاه ِ مقدس ِ آب، به تقدس دردش دعا می‌کرد تا دوباره بتواند بگرید. تا در سکوت دوباره بگرید تا به روح ِ بال ِ شفاف قاصدک خطی نیفتدد. برای شکل ِ متلاشی عشق روی آسفالت ، برای بدن ِ گچی انسان و برای سفیدی ِ تن رویایی که در آن سایه لحظه‌ایی لکی از خودش را بر آن پس نیندازد. 

( و عظمت این لحظه ، به سکوتم می دارد/ مثل وقت ِ سیگار کشیدن ِ تو و خوردن ِ من از تن ِ سپید ِ تو )

و از تو بر می خیزم، از صورت‌ات، از دوار  ِ مدام رنج آدم فاصله می گیرم، و زخمی عمیق در درون‌ام مرا می‌کشد به زیست ِ سوراخ دار  ِ قماش  ِ گه. 

می خاهم بجنگم. می خاهم حدقه‌هاشان را با پاشنه‌ی پای برهنه‌ام له کنم تا عفونت ِ حافظه‌ی منظره‌شان روی تن ادامه‌ دارشان بریزد، اما پاشنه‌ام کثیف خاهد شد.

پس راه می روم، به سمت ِ روزن ِ پر شده‌ی نوری که مرا به داخل آخرین در می‌برد می‌روم و می دانم که در آنجا منتظرم خاهم بود، به چشم های خودم خیره می‌شود. تصویرم بزرگ می‌شود ، به اسم ِ معظم‌ام عمق می‌دهد در درون ِ سوراخ و آنجا در پیشانی مادر ابدی‌ام، باد، خاهم خفت. 

در هواهای گندم و خشم و نمک. 

می دانم، اینجا برای گریستن نخاهد بود.

این جا وقف خون است.

جای شکستن ِ دل تنها نیست.

این جا جای شکستن استخوان های روان و ذهن تن هم هست .

این شهید ، این جنگ ِ معظم برای مبتلایان به رنگی ابدی‌ست، از شکلی دوار در دایره های رنج که زوایای صورت را می شکنند و به بیرون از آینه می‌ریزند و بدون لک در هر لحظه ، از تابیدنشان به گوشته‌ی زخم، مرهم می‌یابند، تا در فردای آسمان، اشک خون ِ آن ها را به ادامه‌ی راه قسم می‌دهد.