۱۵-

چشم‌هایش را باز کرد و نیمه جان‌دار، به تن ِ کامل ِ مرد نگاه کرد. وارسی‌اش کرد، گویی که می خاست آن را به تن خود بیفزاید، و دید تن ِ مرد یک حبه‌ی بزرگ در درون ِ جناغ‌اش دارد که با هر تنفس‌اش باد می کند و بسط می یابد. 

چیزی که تا به حالا ندیده بود .

او دیده بود که از تن ها کم می‌شوند اجزا‌شان، مثله شدن، تکه شدن، پاره پاره شدن، ذبح شدن های مداوم را دیده بود، و دیده بود که جهان همیشه چیزی را با خود به درون ِ چیزی می‌برد که کسی نمی‌داند کجاست، چرا که خود هم با آن می‌رود. 

این بار گویی اما چیزی را دید که می‌داند آن جایی که همه می‌‌روند کجاست، و خاست تا بپرسد، تا بداند، اما وقتی به صورت مرد برگشت، مسخ ماند.

کودکی‌ را دید. صورتی را دید که در پشت باغ های سیب آن را بوسیده بود، و اینجا با تنی دیگر در درون ِ خودش آغاز می‌کرد منظره‌ی ندانستن ِ از جهان را .

باز خاست تا بیدارش کند و بپرسد. اما وزنه‌ایی سنگینی می‌کرد. وزنه‌ایی ورای تعلق ِ خاطر به زندگی یا مرگ. 

در میانه‌ی دو مرگ، روی مرز زیبایی ایستاده بود، و این اولین بار بعد از تمام شدن تن‌اش بود که حس می کرد به جایی تعلق دارد، حتا وقتی در حدقه‌های روبه‌رو صورت خودش را نمی‌بیند. دید که تنی ندارد، چرا که به یاد آورد وقتی که در حدقه های رو به رو خودش را می دید به درون ِ خودش بازمی‌گشت و در تنهایی خودش می‌چکید قطره‌های باران‌اش را تا تصویر خودش را مکثر کند- که دیگر تنها نباشد - .

حالا اما دیگر تنها نبود، تنهایی بود. 

نظارت ِ خدا بود روی ماهیچه‌های دست انسان وقتی که سیب می‌چید، وقتی که در تنهایی‌اش می شکست و می‌چکید. 

 

حالا او لحظه های ابتدایی خداوند بود در لحظاتی پس از نبودن ِ انسان ، وقتی که چیزی به جز رویا نبود و حجم ِ منبسط ِکروی تن ِ او، از حافظه اش به جایی کشاند خاب را، تا دوباره در دشت آینه بچکد، و دیگر صورتی نداشت تا خودش را بیابد، پس برای تنهایی گریه کرد. 

برای تصویر ِ خالی شده در درون آینه گریه کرد، و برای حافظه‌ی از دست رفته‌اش. 

و آن قدر گریست، تا جیوه‌ی آینه از شوری اشک‌اش زخم‌های صورت قبلیش را فریاد زد و دید خودش را، وقتی که معصوم به دنیا آمده بود و در تن ِ عتیق‌اش، با اشک معطر می‌شد به بویی باکره، بویی قبل از حلول انسان در جایی که بتواند به درخت ها بیاویزد و از شکل دست‌های خالی شده‌اش خود را بکاهد. 

این بوی تن ِ او بود، بویی که بوی منی و خون و عرق و باروت و جسد نداشت، بوی تن نداشت، بوی چیزی نداشت و نزدیک به ماهیتش می‌کرد وقتی تقطیر می‌شد نفس‌های مرد در درون موهاش و می‌چکاند زن بودن‌اش را برای او. 

و برای همین زیبا تر افتاد.