
یا
نوشتن در جامعهی ترومازده، راهی به کاویدن ِ خود دارد: چرایی استفاده از عرفان ِ چرک شده.
-
نبشتن، به تعبیری طی کردن ِ مسافتیست، و برای من نوشتن، تعبیر مسیری دارد تا عافیت یافتن در کلمات. کلمه شفای من است. برای همین مینویسم: زیست ِ عفونت ِ زندگی. به درون ِ کلمه میبرم خودم را، کلمه را به درون ِخودم میبرم، نقب میزنم، تنفس میکنم از ریهی نقابی که در آن دیگری میتوانم باشم، - اینجا اما هوا کم میشود، کم میشده هوا که به تن ِ خودم بازگشتم و مفعول ِ در کلام و فاعل ِ در نوشتن، گسترهی زیستی تعبیه کردم تا تنهای دیگر ِ محیط ام را در آن بیابم و به آن مختصات بدهم.
اما واقعا چرا مینویسیم، به چه برای جاودانه کردن ِ چیزی در اسطرلاب ِ فانی بودن ِ نهایت ِ چیز ها سعی میبریم. کوشیدن در چیست. از بعد ِ روان، برخی از پویش های نوشتاری، فرآیندی کاملا درمانمحور است، چرا که در این امر، فرد همآیی ناخودآگاههایش را با کلمهها و ترادف های ذهنی/فضاییشان در ناخودآگاه شکل میدهد، با آن رقصی در تن ِ کلمه میکند و این رقص( در متنی که برای نگارنده و از زعم او موفق تلقی شود) ارضای آن قطعه است. به جهت ِ همین امر و طبیعتا نوشتن از پدیدهایی ارضا نشده در واقعیت، بار رویاواری عمیق در قالب کلام دارد و نوشتن ِ از ارضاشدگی، به جهت بار واقعیت ِ رخ داده، به گزارشنویسی میکشد در قالب کلام. شعر در ناکامی رخ میدهد. در ناکام شدن ِ واقعیت و دستآویزی به کلمه برای ادامهی مسیر تا آنجا که میخواهیم. این برخوردی معمول در سازوکار روانی ماست. هر چند که باید به اصل ِ میل از منظر روانکاوی و پایانناپذیری خواستن ها توجه داشت که تصنعی میآورد برای فرد و بُعد های دیگر محیط که میتواند در شکل های دیگر بودنش( برای مثال هنر ) رخ دهد، و همین امر نیز از منظر زیباییشناسانه، صورتی دیگر از همآیی لذت را در مخاطب فعال میسازد، به سان ِ گونهی قبل. و ما برای رجعت به خاطرهایی از یاد برده شده در حافظهی مشترکمان با متن، می نویسیم یا خوانده میشویم. در هر روی، چه به خواندن یا چه به نگاشتن، ما خوانندهی چیزی هستیم که نوشته شدهاییم.
اما بحث صرفا تحلیلی کوتاه و مختصر در باب ِ نوشتن نیست، من سعی دارم تا از دید ِ انسان ِ امروز ساکن ِ خاورمیانهی جنگ و فقر و خون و سرعت، بنویسم. از ناخودآگاه جمعی، خودآگاه فرد و تجربهی زیسته و حافظهی تاریخی او. در ساختار اجتماعی خفقان محور که گفتمان از یاد برده میشود و حضور ِ فردی به مسابهی اتصال به جمعی ورای خود است، شخصیتِ هویت فردی انسان و ماهیت او، از حضور ِ شخصیاش نیز دور میشود و برای شنیده شدن، به جایی به غیر از خود ( کلام یا جنبشی دیگر ) دست میبرد. اما آیا این شکل از کلام، ارضای فرد را دارد؟ آیا در جامعهایی که همچون بوکسوری دیوانه به خالی ِ روبهروش پیش از جنون ِ دروناش مشت میزند، مسیری به جز دیوانه بودن، استفاده از تن ِ سترون ِ عرفان که در مقیاس های عام چرک میگیرد و سهلالوصول بودن معنا، آوردگاهی هست؟ پاسخ چه میتواند باشد؟ آیا امکان بروز پاسخی در قالب کلمه را داریم، یا باید به جنبندگی ِ جماعت نگاه ببریم.
پیشتر در باب ِ آینههای شخصی ( در نوشتن ) گفته شد و حالا این آینه در جمع میافتدد. این آینه، چند هزار صورت را در لحظه سر میکشد، چه درکی از صورتاش دارد، چه شکلی از تصویرش را در آینه با دیگری تمیز میدهد؟ آیا دیگریایی قادر به نوشتن هست یا آینه در پرتابههای مشت ِ جامعه نابود خواهد شد؟ از سوی دیگر و با نگاهی دیگر، این عدم ساختار گفتمان که به دلایل مختلف عمیق و دقیق تر در هر فرد روایت ِ درونی از حضورش میسازد، تکههای آینهی شخصی از آن •ما• منسجم ِ عافیت جو خواهد داشت که در آن قیاس و شکل، هر یک پارهایی از جهان و خاورمیانه را به درون خواهد برد و در آن زیست خواهد کرد. همین امر، همین زیست های شخصی در جغرافیای شخصی روی مختصات ِ واحد زیست ِ مشترک ما، باعث ِ شکل گیری جنبشهایی خرد شده که صورتبندی آن ها، نقاب ِ فعلی ادبیات ماست. نقاب ِ فعلی نبشتنیست در مختصات ِ مسیر زیسته که تعریف خود از دوبارگیهای بودن را در عصر امروز تازه میدارد. همین تن ِ دیوانه، همین کاویدنهای روزانه، با مشتاش به دماغ ِ ابدیت و جاودانگی اورا میشکند. شعر را به خیابان میآورد، محیط شعر میشود، گل خریدن با تهماندهی حساب، حرکتی عاشقانه نیست، حرکتی انقلابیست، چرا که زهدان ِ جامعه در تبلور ِ جنون جنین پس میاندازد در جوب. همین نهایت ِ استیصال فردی که انسان را به درون ِ رود میاندازد تا آگاهانه غرق شود، شعریست که محیط را میگیرد. این حرکت، بیشتر از شعر ِ تن است، که با ابدی کردن ِ بودناش در این فرم، صورت ما را میشکاند، وقتی به آب نگاه میکنیم و نام ِ محمدمرادی را میبینیم. اینجا جاودانگی خفته شده، پوزخند میزند به کلمات ِ در تقلای ماندن ِ برای همیشه. ساز و کار ِ روانی را بر هم میخواهد تا بزند، چرا که حقیقت و واقعیتاش همسو می شوند، انگشتانش را به درون جمع میکند و در حافظهی فردی ما با دستی از آبهای سرخ شده از خون، روی دیوار واقعیت مینویسد: ((این ویدیوی دربارهی خودکشی من است. من قرار است وقتی شما این ویدیو را میبینید درون این رودخانه غرق شده باشم.)) و حالا آن عرفان ِ چرکشده، این نوشتن ِ ترومازده، سر دیوانهام و گل ِ پلاسیده در دست ِ معشوق معظم میشوند. حد معیاری دارند که از آن میتوان جهان را دید: جایی که نه بوسه و کلمه که تنها جاودانه شدن در مرگ، حافظهی یک دست را به سطح ِ آینه میآورد تا اشک ِ مارا پاک کند، با همین کلمات.









