چرا عشق، نجات ِ ما در عصر امروز است؟

-

 

در گستره‌ی زیستی انسان ِ امروز، بیش‌شدگی تعامل با اطلاعات و داده‌های مصرف‌محور مفهوم پدیده‌های زیستی را گاه تا کالاشدگی حد می‌زند. خبر، ابزار مربوط به بقا و ضمائم آن، اشکال متفاوت خود ِ جهانی (چهره‌ایی استاندارد از مفهوم انسان که توسط پروپاگاندا تعبیه می‌شود)، فهم ِ انسان را مواجهه‌ایی یکه و خودگونه(آن‌گونه که خود شخصی، در برآیند فهمی خود از پدیده‌ها استنباط می‌کند) به سویی برده که شباهت میان رفتار فرد و جمع، به مسابه‌ی خطی ظریف در می‌آید و با اتکا به اصول زیستی انسان امروز، قوه‌ی تشخیصی انسان تحت تاثیر قرار می گیرد. این مولفه باعث دقتی در ارتباط با اصالت ِ احساس، درک ِ پدیده و حضور خود در میان این عوالم خواهد شد، تا بازتعریفی از وجود را به آینه و تصویر رسوب کرده در چشمان خیره به آینه ها خواهد داد. مرز ظریفی‌ست اما اینجا، در نگاهی به تاریخ، روایت ِ انسان و رفتار انسانی در گستره‌ی خودآگاه و ناخودآگاه جمعی‌اش که نگاهی دارد به تاریخ هنر و آداب فرهنگی ِ خرده جوامع. همچنین سیری ( برای پژوهیدن ِ دقیق تر ) در این امر وجود دارد که فرهنگ ِ جهانی، تا چه میزان هویت ِ خرده فرهنگ ها را دستخوش تغییر قرار داده و میزان اثرگذاری آن در ساختارهای رفتاری فردی و اجتماعی به چه صورت بوده.

اما:

با نگاهی صرافانه به یکی از چالش های روابط میان فردی در عصر امروز، لذت جویی امری‌ست که حرکت ِ خود در زیربناهای مفاهیمی همچون عشق، تعلق و سعادت پیموده و روند ِ رفتار درونی روابط را دستخوش تغییری ساختاری قرار می‌دهد. از اشکال گوناگون ِ آن کاویدن در پوسته‌های مختلف و بدن های مختلف، با نگاهی به تقریب یک شکل در ساختار رابطه است که مفاهیم بنیادین روابط میان فردی را دستخوش تغییر قرار داده است. اما در این سرگردانی ها، میان کالا شدگی ها، مصرفی بودن و درگیر ِ سرعت شدن، به جای ایست در لحظه‌ی فهم ِ دیگری و تبادر خود با او، پوسته‌ی لذت فرسوده شده و از تن‌اش می‌کاهد و در نتیجه رنگ ِ خود را از بارز بودن کاسته، به شکلی همچون دیگر اشکال تبدیل می‌شود. به همین سبب از اساسی ترین فرم های نفی عدم لذت، می توان به این امر اشاره کرد که برای لذت بردن از پدیده‌ایی که در چهارچوب ِ درونی-عمقی صورت می‌گیرد، آن را از دایره‌ی مصرف خارج نمود. اما چگونه؟ برای ایجاد این امر باید به چیستی رابطه و چرایی حضور خود و دیگری در آن نگاهی داشت. کاویدن ِ انگشتی در زخم یا اشارت ِ نگاهی به منظره، کاویدن زخم یا منظره نیست، بلکه مختصاتی‌ست که در آن فرد می‌کوشد نا حضوری از خود را در آن جغرافیا بیابد. فرد پیش از بارز کردن عشق، دیگری یا دیگر سائق ها، خود بارز می‌شود. ( هر چند که در روند ِ پویش در این امر باید به این نکته توجه داشت که این عامل، به دلیل مغایرت با ساختار زیستی معمول و درونی، جهتی از عدم مواجهه و تطبیق به او خواهد داد. ) اما فرد پس از آنکه در تنهایی ِ خویشتن در یک منظره‌ی خالی، چیزی جز حضور ِ خود را در نیابد، درکی از دیگری و در نهایت ِ اتفاق عشق را فهم نخواهد کرد. چرا که عشق، دویده‌ای شخصی‌ست، که در ساختار درونی فرد، با حافظه‌های ناخودآگاه او زیسته و در آن مختصات، پایانی دل‌خواسته تر از حد واقعیت های زیسته‌ی او را به وی می‌دهد و در این بازتعریف واقعیت، اصل لذت زاده می‌شود. چرا که در باب مصرف‌گرایی و انزال، همیشه دیگری‌ای وجود دارد که از تو نیست و تو خود را در آن می‌پیمایی بی آنکه گستره‌ی پایه‌های روانی خودت را بیابی. و این سرگشتگی، ترس، عدم تعلق و فرار از مواجهه با خودآگاه و ناخودآگاه جمعی، شکلی از عدم قطعیت در حضور را به فرد ارزانی می‌دارد. در صورتی که مادام خلق، درک و بازآفرینی خود، منظری به تنفس فرد در هواهای گوناگونش می‌دهد که توامان ِ درک و استفاده از خویش، جویشی دارد در سطح ها و شکل های مختلف ِ مواجهه با خود. اینجاست که ابهام، نه به صرف ِ مقوله‌ایی برای اضطراب که برای فرمی از کاویدن ِ نادانسته‌ها، دایره‌ی زیستی فرد از هندسه‌ی منطق ِ حقیر رها می‌دارد و او را به بارانی بی‌پایان بر کویری از شقایق و اقاقی می‌خواند. در این فهم ِ ساختاری از رابطه‌ی میان دو فرد، با حضور خود پذیرنده در دیگری، آدمی بدون هراس از مواجهه‌ی با خود، به ورای مرز ِ بودن می‌زند و لذتی در نابودگی، دیگربودگی و دیگری می‌یابد که تمام ِ آن ها را در سائق های ناخودآگاه خویش در آینه ها دیده. و این شکل از حضور ِ اصیل جوهره‌ی روان فرد در زیست‌های پیرامون، مختصات شخصی حضور ِ خود اوست که با تعادلی میان تمام ضمایر موجود، خود را می‌یابد و در حیطه‌های خودآگاه و ناخودآگاهش، صرفیدن ِ فعل حیات را به درون می‌برد و از هوای آن در ریه‌هایش، تنفسی شخصی داشته که ابرهای محیط را برای گریستن سبک تر می کند.

-

تلخیصی از نوشتار در باب عشق و اضطراب.