تجربتی در ویران شهر/ بخش دو

-

با علم به ماندگی ِ زیبایی چیزی از عتیق تا کنون، آن چیز جوهره‌ی حصولی پدیده ها نمی‌تواند باشد. حضور دارد. عینی‌ست. بیات نمی‌شود. تن ِ گندم ندارد. فساد ِ تن را پذیرا نیست. تن را پذیرا نیست. پس من چگونه در تو می خابم؟ در کدام ِ از حضور  ِ تو می‌یابم خویشتن را با تن ِ گندمگونم. آیا تمامی ِ چیزها حس ِ تهوع از بویی را در حافظه‌ی ما تکرار می کنند؟ زندگی ِ گذشته‌ام چطور؟ گذشتن‌ام از زندگی، از زخم‌های بی‌شمار بر قرنیه‌ام. آیا وقتی که در سطح ِ مقطع بنای خودم فروریخته‌ام، گرانش ِ تو می‌کشاندم به درونی تر کردن از زخمی که به جسم‌ام خورده. اینجا ایستاده‌ام. در اینجا می نویسم. بوی هیچ چیزی نمی‌آید و زیبایی ِ چیزی نیست. درونی تر شده‌ام در متن. در اتاقم بلند بلند سکوت می کنم. در سرم بلند بلند سکوت می‌کنم. بیرون ساکت است: اتاق، سرم، محیط کار، خابم در تن ِ تو. خابم. اینجا خاب است. ما در خاب به هم بر می خوریم. این زیبایی حاصل از بدن داشتن ِ یک رویاکار نبوده؟ می‌توانست باشد؟ بدن داشتن ِ فسادپذیری رویا وقتی زیر دندان ِ واقعیت ماهیچه‌ی برای جوانه‌های چشایی‌اش داشت را، به بیداری می‌آورد. برای همین درونی‌ترم کردی از زخم تا بنویسم. تا از اشکال ِ قرنیه‌های موازی وقتی در کنار یکدیگر دراز کشیده‌اند و چشم های خود را بسته‌اند و خودارضایی می‌کنند، تقاطع ِ ارضا شدن‌شان، عبور از تصویر در درون ِ آینه بود عبور کنم و به تنی بریزم که در هنگام ِ فرو رفتن ِ جوانه‌ی چشایی غریزه، خون، حضور، بکارت، زیبایی ِ تف شده، عشق بسته‌بندی‌شده در فهم ِ تمدنی از میل دستش را جلوی دهن دیگری بگذارد وقتی از تن ِ او پیچیده و ادامه‌اش به اتاق می‌ریزد تا محیط در خفگی ارضا کند خودش را. توی دیگری خفه می کرد با من، گلوی اش را در شکل ِ پس زدن ِ من از خودش وقتی به درون می‌برد موج ِ دیگری از من را، در رقص ِ در تاریکی و او گریه می‌کرد. تمام آن ها در آغوش من گریستند و از من عبور کردند. جلوتر از تو ایستاده بودم در بی‌رنگی/ در بی تنی/ بکارت ِ گریستن را از تو در خودم گرفتم. و وقتی گریستی نفهمیدم. و وقتی گریستی به خاطر حجم ِ بی‌تنی‌ایی از من، افتادم در دایره‌ی از پوسته‌ی تن ِ تو، وقت سکوت محیط که می‌شکاند پوست‌ام را، و در رنگ های بی‌شماری از اجماع ِ یک تن با هزاران تن ِ دیگر پایانی مشخص داشته باشم. پس مبتلای قطره‌های باران شدم. مبتلای شمارش قطره‌های باران و تفسیر تن، وقتی که مفصل ِ بلوری تو شکل رنگ ها را در تمام ِ واقعیت ها حبه می‌کرد. و تو جلو تر از من ایستادی. جلو تر از من می‌ایستی، چرا که درونی تر از علم ِ ماندگی ِ چیزها از پیش از عتیق، ترا صدا می‌کردم. ترا صدا می‌کردم. در بوی نای تو ماندم. در خیسی تن‌ات که طیف نور آن را در پوست نو خلاصه می‌کرد ماندم و نرگس رویید، در همین طیف ِ معصوم، وقتی که آخرین زخم‌ام معماری گل در تنی قاصدک‌مأب بود که به آرزوی فهم ِ تمدن ِ انسانی تن‌اش را در خاب های بسیار می‌برد، تن من در ساحل کاشت خودش را. زنی به آب می‌رفت، زنی در اتاقی می گریست، زنی در اشکال ِ گیاهی ِ فهم زمان، خودش را در بدن های مختلف با یک شکل تکرار می کرد و من با همین شکل ِ سایه‌وار از ابتلام به جوهر، ترا روی حنجره‌ام نوشتم: کلمه. و در تنهایی در اتاقم بلند بلند صدا کردم ترا، و در فکرم صدا کردم ترا و پرسیدم از تو که پیش ِ از حضور ِ خدا ما به ابر چگونه نگاه می کردیم و تو خندیدی. چرا که خاب بودی در آن زمان و در خاب باریدی روی سطح ِ خاکی که بخشی از آن جوهره‌ی تمدنی ِ مارا داشت تا در بهار مصرف کند. و من از مصرف ِ آن تن بازگشتم. از تن‌ها تن‌ام را شستم و با تو خابیدم. و در خاب باریدم:

روی کلمه.