
-
خون شفاف است.
تیره، کدر یا مات نیست. خون به چشم های شما نگاه می کند و شما را به پس و پیش از خود پرت میکند. قلب شما را در جایی از تاریخ قرار میدهد که بازگشتی در کار نیست. خون عیار هرچیزی را مقدر میکند. خون ِ سفید، سبز یا مشکی، روی آسفالت، در بازداشتگاه، در ساختمان متروکهی نیمهکاره یا زیر آب، حقیقت را شفاف کرده و آینهمآب در درون ِ تن شما چیزی را میجوشاند که خودتان را ببینید: وقتی که در خیابان وزرا روی صندلی بر اثر ضربهایی به سر می افتید، یا در پشت فرمان ماشین، به سرتان جسمی سخت برخورد میکند و شما پس از آن را نمی فهمید.
پس شما نمی توانید به خون بی تفاوت بمانید. شما نمی توانید به ریختن ِ خون، به ریخته شدن خون و خونریزی کاری نداشته باشید، چرا که:
خون جاری است.
خون در زمین فرو نمی رود، روی زمین پخش میشود، به هوا پرت میشود و هوا بعد از پرت شدن خون ِ در آن، همیشه بوی خون میدهد و ما با ریههای تاریخی خودمان، شکلی از سرب، مرگ یا بودن را میبینیم تا بفهمیم، این همه خون از کجا درز میکند.
تا بفهمیم خون از کجا میآید و به ما، شکلی از خورشید ِ پیچیده شده در زرورق خون را نشان میدهد. پس ما صبح ها با خون از خاب برمیخیزیم. در دلمهی زخم های خود زندگی میکنیم، به جای آب از چشم هایمان خون میآید و می فهمیم، خون اشکال متفاوتی دارد.
خون را میتوان در آینه دید، در آسفالت دید، در خیابان وزرا یا بلوار کشاورز دید، در پشت در بخش دید، در چشم دید و در کلمه. خون زیر پای مارا می گیرد، مچ پا، زانو، کشاله، آلت، ناف، توک ِ پستان، ترقوه، نرمهی گوش، بینی، چشم و فرق سر را. ما با دردی همیشگی از ۱۱۷ اصابت جسم سخت با بدن درد می کنیم و این درد همیشگیست، چرا که تنمان، وقتی زیر نور ِ خورشید سرخ پیچیده در زر ورق قرار می گیرد، نمیتواند از خودش بکاهد خودش را. می سوزد، روی قلبش یخ میگذارد، گریه های خفه میکند و با هر اشک ِ آبی طیفی سرخ تر در رویاهای کودک ِ نهسالهی کف ِ اتاق میاندازد، که میخاست جهان را رنگیتر کند، پس حالا:
خون اشکال مختلف تری دارد.
جهنده است، به خاب ها میزند، به اشک میزند، به بیداری، به ترس از صدای اذان صبح روز دوشنبه که به صبحانهی بیاتی میرسد تا ما را در خودمان، ( بدون نیاز به استنشاق گاز اشک آور- در یک روز کاملا عادی که به مدرسه، دانشگاه، یا محل کار می روی ) بگریاند.
-
نسخه ی اولیه.









