- زیست‌های پروانه در اضلاع مست

 

-
دقتی‌ست در پوست ِ آب، وقتی که لحظه‌ی تدریجی مرگ‌ام را به آن اضافه می کنم. و در آن جلا، شکل ِ تو می‌رخشد. 
از بدن‌های بسیار، آب‌های سفید ِ غلیظ بسیار، مرگ‌های مدام رویا در واقعیت ِ پوست، به شکل تازگی تو بازمی‌گردم آب. به عطر نمک و فروافتادن ِ صورتی در درون ِ سنگ که دقت ِ لامسه‌ی آب را تکرار می‌کند. از مرگ‌های مداوم‌ام در پوست‌های سفید، در رگ‌های بهاری، گریخته‌ام و همیشه‌ی من اینجا در پوسته‌ی زخمی بسته‌شده به تو نگاه می کند. 
من را در دوری شعاع ِ دست‌های زمان به یاد آوردی. 
من را همیشه در حجم ِ اشباع شده از حضور به یاد آوردی که می‌گریختم از لحظه‌ی سوختن ِ زخم در آب و این دقتی‌ست که اکسیژن آن را می‌بلعد. شکل فاسد شدن رنگ‌های درون خاطره را اکسیژن می‌فهمد، زنگ زدن ِ فلز قلب، فاسد شدن رگ‌های سنگ، وقتی که به درون ِ تو شکلی از زمان می‌رسد و در آن زمان، من نیستم. تو پاک شدن ِ این اشکال ِ مدون را روی پوست آب گریسته‌ایی با زلالی های رقیق ِ خون‌ات. 
در زهدان ِ تو، من پرتاب می‌شوم به تن‌های فربه کلمه و تن ِ تو خالی می‌شود در مماسی ِ با آسمان. سکوت / باران / آب / میل به صرف شدگی در ابژه/ درک تصویر زیبایی‌ام وقتی توام / یگانگی یک قطرهای باران / شکل‌های بارز روی گلبرگ رز های سفید / وقتی که چشم‌های مصرفی خودت را در محیط ِ انسانی ما حل می‌کنی و چیزی به درون ِ پوست ِ آب اضافه می شود اضلاع ِ منتظم کلمه را تراش می‌دهد تا شعر، در سکوت از میل به گریختن ِ از مرکز، اتفاق بیفتدد. 
تو با تاریخچه‌های تن‌ات، محل سکونت آینده در رحم‌ات موجی به جهان می‌آری که گذشته‌ی کلمه به صورت ِ من نگاه کند، و در قطرهای بارز روی گل ِ یگانه‌ی سفید، تن نامیرای زمان را به محیط می‌بخشی. در سطح، در لغتی که نمی‌بارد و از اطراف ِ خودش را به درون ِ سکوت ِ لحظه رسانده، مرگ ِ ابدی حرکت برای همیشه کردن زیبایی تو، به شفیره‌ی زخم من رخنه کرده. چند لکه خون روی بال جنین افتاده. من از رحم به بیرون می‌ریزم و وزن ِ فضا را به هم زنم. دقت ِ آب را می‌شکانم، و در لکنت ِ بین بال‌های من، مرکزیت عنبیه‌های تو که خیره شده به صورت ِ در آب می‌خواهد تا بیندازد لحظه‌ی شکستن بغض ترا، وقتی در دیدن ِ زیبایی‌ات تنها بودی.
و چشم های تو افتاد در درون آب، و حافظه ی غم به درون ِ آب سرایت کرد و پوست آب شکست ، بغض تو شکست و بال ِ من. محیط ساکت شد. 
ما در حافظه‌های انسانی خود، به دنبال تفسیر قطره‌ی باران بودیم و ندانستیم هنگامی که با پوست ِ سفید شکم تو مواجه می‌شویم، چه حجمی از جهان، کره‌ی تن ترا اشغال کرده‌ست. و من، حالا که در رحم تو جا گرفته‌ام، حالا که در کنج قطره‌ی تن تو جا گرفته‌ام و به روی گلبرگی زلال می‌نشینم، آب‌ام. گلبرگ ِ جاری‌ام ، سفیدی مساحت‌‌ام، نور ِ مطلق در شکستگی‌های بال ِ پروانه‌‌ی شب‌ام که سکوت ِ پرنده دارد. 
به بالای سر تو می‌آیم. منطبق بر جای خالی محیط، پوسته‌ی خونی ِ بهار را به کودکی‌ام می‌دهم و در دقت ِ شب، به آب نگاه می کنم. به پراکندگی تصویر  ِ در آب، به صورت‌های تو که تا همیشه ادامه یافته‌اند و بکارت ِ سفید که شفیره‌یی از زمان را به درون پرتاب می‌کند.