در یکی از احتمالات حافظهام، وقتی که از نقطهی فرضی آسمان به زمین نگاه می کنم، یک ماهی ِ سنگی با فلسهای مرمر، از درون ِ معبد ِ درون تناش که آینههای چشم ترا از نمک تصفیه می کرد، جنینهای مرواریدی را پس انداخته که دور گردن ِ من میکاشتیشان. ای حضور ِ بارز یک سایهی قطعی از درختی گم در جنونهای ادواری ِطیف های سبز عتیق.

کسی را با او ستیز نیست، چون ستیزهجو نیست. نمایان است، چون خودنما نیست. فعال است، چون پر ادعا نیست. شایسته است، چون خودستا نیست. بی لکنت است، چون لافنده نیست.
اینکه پیشینیان گفتهاند « انعطاف پذیر باش تا نشکنی »، پندی خالی از معنا نیست. پندی است که پیروی از آن به درستی، می تواند حافظ تو باشد.
لائوتسه- استاد پیر.

آینه میگریست تصویر ِ زخمی ایستاده را در ادامهی آب. آینه میبرد تنی زخمی را در آب؛ در کرویْبلور ِ حدقههای تو به سمت منظرهی خالیات در آب.
پس گریستم وقتی که آب ها از من می گریخت، بر قلب معصومام / روح کودکیی مبتلا به زیبایی ، شکستن و رفتن ِ تنی که سایهاش در زیر ساقهای تو به انتظار شکلهای مختلفی از بهار ، طریقت ِ یک شاخه را در ساقهاش رقص میداد.

دست به شکل های کودکی ِ تو می برم. سیب می چینم. از آن دایرهی پوستی، از تکرار دوایر ِ پوستی، از خم شدن ِ آفتاب و سایهاش رو تنم می فهمم که مردهام و به درون ِ کودکی تو می رسم. چیده میشوم. از دست ِ محیط میافتم. تا لبهی جهان میروم، تا تک ِ موهای تو. تک ِ موهای تو پارهام میکند. تن ِ تازه دارم که افتاده از حصار ِ جهان بیرون.

مواجه نمیشود با تصویرم در آینهْ خود / که تو بیش از هندسهی قرنیه، شکافته و به آب ریزانده حضورم.
متراکمام حالا.

در عمق شفاف پوست ِ تن تو/ پس از گذار ِ چند ستارهجوهر که می سوختند در کشاله و سینهات / یک قرنیهی همیشگی ِ سوزان از ساعد ات ریخت روی سطح ِ اتکای من به جهان :
به ترک های تنی در وقت ِ زادن آب که تصویر مرا می شکاندند.
تو بر آب می گریستی و تصویر من در نور میشکست.
